#قطب_احساس_پارت_405

اگر کوروش او را میخواست با شنیدن خبر ازدواجش عکس العملی نشان میداد.
تا نزدیکی صبح بیدار بود، فکر و خیال خواب را از چشمانش گرفته بود.
***
با صدای آلارم گوشی چشم باز کرد.
حوصله دانشگاه را نداشت، بیحوصله از اتاق بیرون رفت.
بوی نیمرو خانه را برداشته بود.
گلویش به شدت درد میکرد، آنقدر بغضش را نشکست که گلو درد گرفت.
صبح بخیر آرامی گفت و پس از شستن صورتش سر میز نشست.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

لقمهای در دهانش گذاشت؛ اما در گلویش گیر کرد.
با صدای مادر به خودش آمد:
- ترلان چرا گریه میکنی؟
دستی روی صورتش کشید، قطره اشکی روی صورتش نشسته بود.
با انگشت پسش زد و گفت:
- غذا داغ بود، دهنم سوخت، اشکم دراومد.
مادر و پدرش قانع شده بودند؛ اما نگاه صالح حالت خاصی داشت.
برادر کوچکش او را بهتر از خودش میشناخت.
***
سوز سرد زمستانی در بدنش نفوذ میکرد.
انگار نه انگار که اوایل دی ماه است، با پیراهنی نازک در حیاط قدم میزد.

romangram.com | @romangram_com