#قطب_احساس_پارت_404

ترلان متعجب نگاهش کرد، او از کجا فهمید؟!
رد نگاهش را دنبال کرد و دستی به پیشانیاش کشید.
چطور خودش متوجه باند پیچی سرش نشده بود! آرام گفت:
-خوبم.
مادر سمتش آمد و گفت:
- باز چه کار کردی؟
- به خدا هیچی مامانم.
پدر نگرانتر گفت:
- چه کار کردی ترلان؟
هنوز بغض داشت و حرف زدن برایش سخت بود، پس کوتاه گفت:نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- خوبم، نگران نباشین، فقط خستهام، میرم استراحت کنم.
و برای اینکه دوباره بازجویی نشود با قدمهای تند به اتاق رفت.
در را بست و لباسش را عوض کرد.
با امیدواری به صفحه موبایلش نگاه انداخت، هیچ تماسی از سمت کوروش نداشت!
لعنتی نثارش کرد و به سمت آینه رفت.
با دیدن خودش، چند لحظه شوکه به آینه نگاه کرد!
رد انگشتهای سمیر روی گردنش مانده و کبود شده بود!
شاید حق داشتند او را زندانی کنند، او واقعا قصد کشتنش داشت.
خودش را روی تخت پرت کرد، چشمهایش میسوخت؛ اما نمیخواست گریه کند.

romangram.com | @romangram_com