#قطب_احساس_پارت_403

به مرد مقابلش که در آن روپوش سفید بیشتر شبیه دکترها بود نگاه کرد و گفت:
- من باید سمیر رو ببینم.
- نمیشه خانم، ایشون تحت مراقبتن، نمیتونین تا یه مدتی ببینیدشون.
- چرا تحت مراقبته؟
موشکافانه نگاهش کرد و گفت:
- فکر میکنم شما همون خانمی هستین که مورد حمله قرار گرفتین!
ترلان چشمهایش را گرد کرد و گفت:
- حمله؟ مگه حیوونه؟! اون فقط یکم عصبانی شد.
- اگه میکشتتون هم همین حرف رو میزدین؟! فعلا نمیشه ملاقاتش کنین.
بغضش را قورت داد.
سمیر تازه داشت خوب میشد، حالا دوباره به حال اولش بر میگشته بود.
نگاهش را به انتهای سالن دوخت، خبری از کوروش نبود.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

قطره اشک سمجی روی گونهاش سر خورد، لعنت به او که فکر میکرد برای کوروش مهم است.
از تیمارستان بیرون زد.
هوا سرد بود و سرما تا مغز استخوان نفوذ میکرد؛ اما نه خبری از برف بود و نه از باران.
شاید دلیل سرمای هوا هم همین بود.
هوا تاریک بود، نمیشد بیشتر از این در خیابان بماند، تاکسی گرفت و به خانه رفت.
پدرش آمده بود، با صدای ضعیفی سلام کرد که مادر صورتش را چنگ زد و گفت:
- یا خدا چه بلایی سرت اومده؟

romangram.com | @romangram_com