#قطب_احساس_پارت_402
- میدونم عزیزم، اون تعادل نداره.
- الان کجاست؟
با ناراحتی گفت:
- تو اتاق زندانیش کردن، دیگه حق دیدن کسی رو نداره، میگن ممکنه به کسی آسیب برسونه.
لبش را به دندان گرفت، همهی اینها تقصیر او بود، نالید:
- اون نمیخواست به من صدمه بزنه، من ناراحتش کردم.
- میدونم، با این حال برای خودش هم بهتره تا یه مدت کسی رو نبینه.
سِرُم را از دستش کشید و به اعتراضات کوروش گوش نکرد، از تخت پایین آمد و گفت:
- اون تازه خوب شده، باید ببینمش.
میخواست به سمت در برود که بازویش در دستهای قوی کوروش اسیر شد.
متعجب چرخید و نگاهش کرد، کوروش با اخم غلیظی که بر پیشانی داشت گفت:
- مگه بهت نگفتم اگه میخوای از خونه بیای بیرون به من خبر بده تا بیام دنبالت؟!
ترلان هنوز از بابت اتفاق سمیر ناراحت بود، اخمهایش را در هم کشید و گفت:
- تو چه کارهی منی که باید برای رفت و آمدم از تو اجازه بگیرم؟نگاه دانلود رمان قطب احساس |
کوروش متعجب نگاهش میکرد، ترلان بازویش را از دست او بیرون کشید و ادامه داد:
- لطفا خودت رو همه کارهی من ندون، بنده تا چند وقت دیگه دارم ازدواج میکنم.
بهت را در چشمهای کوروش میدید، نتوانست بیشتر از آن اتاق را تحمل کند پس بیرون زد و به سمت اتاق سمیر رفت.
پرستاری که در آنجا بود جلویش را گرفت و گفت:
- نمیتونین برین داخل خانم.
romangram.com | @romangram_com