#قطب_احساس_پارت_401
- ترلان چشمهات رو باز کن، غلط کردم، گوه خورم ترلان، بیدار شو.
از صدای فریادش پرستارها به اتاق آمدند.
کم کم هوشیاریاش را از دست داد و به ادامه التماسهای سمیر گوش نکرد.
***
چشم که باز کرد روی تخت بیمارستان بود، ماه آسمان خبر از آمدن شب میداد، سعی کردم بنشیند که صدای نگران
کوروش آمد:
- ترلان بیدار شدی؟
بیحال نگاهش کرد و لب زد:
- چی شده؟
دستش را در موهای بیرون ریخته از شال ترلان فرو برد و آرام گفت:
- هیچی عزیزم، هیچی، فقط بگو خوبی؟
- خوبم.
کوروش نفس راحتی کشید و گفت:
- تو که من رو دق دادی.
انگار به ناگاه خاطرات به ذهن ترلان هجوم آورد!
نشست و گفت:نگاه دانلود رمان قطب احساس |
- وای خدای من سمیر.
- هیس، آروم باش، دراز بکش.
- به خدا من کاری نکردم، یهویی دیوونه شد.
romangram.com | @romangram_com