#قطب_احساس_پارت_400
سمیر با یه حرکت ناگهانی گردنش را گرفت و روی تخت درازش کرد و پاهایش را دو طرف ترلان گذاشت.
فشار دستهایش روی گردن ترلان هر لحظه زیادتر میشد.
داد زد:
- بیشرف تویی آشغال، دختری که من میخواستم پاک بود، پاکتر از هر دختری.
نفسش بالا نمیآمد! هر چه تقلا کرد فایده نداشت.
با دستهایش بازوهای سمیر را گرفت و فشار بیجانی داد.
اشکی از گوشه چشمش پایین چکید.
سمیر با داد ادامه داد:
- یک بار، فقط یک بار دیگه بشنوم از این زرهای اضافه میزنی میکشمت.
و پرتش کرد آن سمت.
از تخت پرت شد و محکم روی زمین افتاد و سرش با سرامیکها برخورد کرد.
گرمی خون را حس کرد؛ اما از درد نمیتوانست تکان بخورد.
چند لحظهای سکوت برقرار بود.
سمیر کنارش نشست، تکانش داد و گفت:
- ترلان
ناله کرد.
او را چرخاند، پیشانیاش شکافته و مایع قرمزی صورتش را پوشانده بود.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
سمیر با شدت بیشتری تکانش داد و فریاد زد:
romangram.com | @romangram_com