#قطب_احساس_پارت_399

از پشت پنجره نگاهش کرد.
سمیر با انگشتهایش بازی میکرد، برای اولین بار به دیوار زل نزده بود.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

لبخندی روی لبهای ترلان نقش بست.
وارد اتاق شد.
سمیر سربلند کرد، با همان لبخند به سمتش رفت و گفت:
- به آقا سمیر، خوبی پهلوون؟
نفسش را با حرص بیرون داد و گفت:
- باز که تویی!
ترلان ناخواسته گفت:
- من نمیدونم اون دختری که دوستش داشتی کیه؛ ولی من هم همبازی بچگیهاتم، اینقدر بد نباش.
اخمهایش در هم رفت.
لعنت بر دهانی که بیموقع باز شود.
رویش را برگرداند که دختر فوری گفت:
- سمیر من منظوری نداشتم.
از پنجره به بیرون خیره شد.
با پشیمانی ادامه داد: سمیر؟
- بخشیدم، حالا برو بیرون.
عصبی گفت:
- چرا غصهی یه دخترِ بیشرف و نامرد رو میخوری که تو رو به این روز انداخته؟نگاه دانلود رمان قطب احساس |

romangram.com | @romangram_com