#قطب_احساس_پارت_398

بعد از پنج بوق که دیگر ناامید شده بود جواب داد:
- الو؟
- سلام گلبرگ.
حس کرد صدایش غمگین شد:نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- سلام ترلان، خوبی؟
- من خوبم، ولی انگار تو خوب نیستی، چرا موبایلت رو جواب نمیدی؟
آهی کشید و گفت:
- بنیامین موبایلم رو گرفته.
- چی میگی گلبرگ؟
- بیخیال نمیخوام درموردش صحبت کنم.
- میخوای بیام پیشت؟
با ترس گفت:
- نه، نه، لازم نیست، خوبم.
ترلان کمی از کارهایش تعجب کرد.
بعد از اینکه کمی با هم صحبت کردند تماس را قطع کرد و روی تخت دراز کشید.
***
یک هفتهای از آخرین باری که کوروش را دیده بود میگذشت.
وارد تیمارستان شد، تصمیم داشتم برای سمیر انگیزهای برای زندگی بسازد.
انگیزهای که باعث شود دوباره زندگی را قبول کند.

romangram.com | @romangram_com