#قطب_احساس_پارت_397

- نه چرا میپرسین؟
- اون آقا توی اعترافاتش به شخصی اشاره کرد که اون رو اجیر کرده تا در ازای پولی شما رو به قتل برسونن!
با ترس به کوروش نگاه کرد، پس برای همین بود که این قدر برای گفتن حرفش مردد بود!
کوروش با چشمهایش به او آرامش داد، این مرد سرتاسر امنیت بود.
گوش به سرگرد سپرد که ادامه داد:
- از این به بعد بیشتر احتیاط کنین، ما هر طور شده اون مرد رو پیدا میکنیم.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- چشم.
کمی دیگر حرف زد، بالاخره از اتاق بیرون آمدند.
سست بود.
کوروش پرسید:
- خوبی ترلان؟
با درماندگی نگاهش کرد و گفت:
- میخوان من رو بکشن، کوروش میترسم.
با حرص گفت:
- غلط کردن، مگه از رو جنازهی من رد بشن.
آهی کشید، سالار هیچ نمیگفت، ترلان را به خانه رساندند.
با حالی آشفته وارد خانه شد، با صدای بلند سلام کرد که مادر جوابش را داد.
وارد اتاقش شد، احتیاج داشت با گلبرگ صحبت کند.
شماره موبایلش را گرفت، خاموش بود، به تلفن خانه زنگ زد.

romangram.com | @romangram_com