#قطب_احساس_پارت_396

ترلان خجالت میکشید کنار کوروش راه برود پس هم پای سالار میرفت.
حتما کوروش فکر میکرد خیلی ضعیف النفس است؛ اما کاش میدانست علاقهاش نسبت به او اینگونهاش کرده است.
وارد کلانتری شدند.
سالار در حال صحبت با سربازی بود و ترلان فقط در حال دزدیدن نگاهش از مردی که بیپروا نگاهش میکرد.
بعد از چند دقیقه وارد اتاقی شدند.
مردی که ستارههای زیادی روی شانههایش بود بلند شد و بعد از سلام کردن اشاره کرد روی صندلی بنشینند.
هرسه نشستند، و مرد درجه دار رو به ترلان گفت:
- شما باید برای من شرحی از اون ماجرا بدین.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- چی باید بگم؟ من و کوروش داشتیم میرفتیم چالوس تا...
درجهدار حرفش را قطع کرد:
- چه نسبتی با این آقا دارین؟
هول کرد که سالار آرام گفت:
- همکار هستن، داشتن میاومدن دنبال من تا بریم عیادت یه بیمار.
نفس راحتی کشید.
سرگرد سری تکان داد که ترلان ادامه داد و تمام ماجرا را گفت.
تمام مدت مردی که روی میزش نوشته بود سرگرد مصطفی فرهادی به دقت به حرفهایش گوش میداد.
مثل چند بار گذشته سرش را تکان داد و گفت:
- بسیار خب، به من بگین شما دشمنی یا کسی که باهاش مشکل داشته باشین ندارین؟
متعجب گفت:

romangram.com | @romangram_com