#قطب_احساس_پارت_395
کوروش بلند شد و گفت:
- چه زود اومدی.
- میخوای برگردم؟
سکوت کوروش را که دید با شیطنت خندید، انگار متوجه قضیه شده بود.
ترلان بلند شد و گفت:
- سلام، منتظرت بودم بریم کلانتری.
- منتظرم بودی؟
- آره.
- مطمئنی؟
- معلومه.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
سر تکان داد و گفت:
- خیلی خب بریم.
کوروش با حرص به سمت اتاق رفت و گفت:
- بذار لباس بپوشم بیام
با رفتنش ترلان نفس راحتی کشید که از چشم سالار پنهان نماند.
با یادآوری موضوعی پرسید:
- راستی چرا کوروش از این که اون مرد پیدا شده اینقدر نگرانه؟
- بریم میفهمی.
سر تکان دادم، خیلی نگذشت که کوروش آماده از اتاق بیرون آمد، به کلانتری رفتند.
romangram.com | @romangram_com