#قطب_احساس_پارت_394
- خوب من باید چیکار کنم؟
- کار خاصی نمیخواد بکنی، باید بریم کلانتری.
- باشه، بریم.
- صبر کن سالار بیاد.
- راستی سالار کجاست؟
- رفته بیرون، الان هر جا باشه میاد.
ترلان تازه متوجه دستش شد که در دستهای کوروش قلاب شده بود.
نگاه کوروش هم روی دستهایشان خیره ماند، انگار نمیخواست دست ترلان را رها کند.
ترلان نگاهش را تا چشمهای کوروش ادامه داد.
عسلی چشمهایش متوجه لبهای او بود.
با یادآوری آن روز در ماشین قلبش باز بیطاقت شد.
فاصله صورتش لحظه به لحظه کمتر میشد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
منتظر داغی لبهایش بود، چشمهایش خمار شده بود، دستش که پشت گردنش نشست بدنش گرم شد. نگاهش به
لبهای کوروش افتاد که یک سانت بیشتر با لبهایش فاصله نداشت.
با باز شدن در فوری خودش را عقب کشید.
صاف نشست و با ترس به سالار نگاه کرد، لبخندی زد و گفت:
- اِ، اومدی ترلان.
آنقدر سست بود که نمیتوانست بلند شود، فقط با گیجی نگاهش کرد.
سالار با چشمهای ریز شده نگاهشان کرد.
romangram.com | @romangram_com