#قطب_احساس_پارت_393
ترلان نمیدانست چرا در کارهای کوروش تشویش دیده میشد، پرسید:
- چیزی شده کوروش؟
- هوم؟ چی؟ نه، مگه باید چیزی شده باشه؟
- حس میکنم نگرانی.
نفسش را بیرون داد و گفت:
- یه چیزی میخوام بهت بگم فقط نترس.
ضربان قلبش بیدلیل بالا رفت، نمیدانست کوروش چه چیزی در صورتش دید که نگران گفت:
- خانمی؟ ترلان خوبی؟
- چـ...چی شده کوروش؟
کوروش کنارش نشست و گفت:
- هنوز چیزی نگفتم این قدر رنگت پریده! اگه بگم چه کار میکنی؟!
ناخواسته پیراهنش را گرفت:
- بگو دیگه، لطفا!
- باشه میگم.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
سپس دستهایش را روی دستهای ترلان گذاشت و گفت:
- از کلانتری بهم زنگ زدن.
- کلانتری چرا؟
- بابت اون اتفاقی که توی جاده افتاد سالار به پلیس خبر داده بود و دیشب بهم زنگ زدن، اون مرد رو پیدا کردن.
ترلان دستپاچه گفت:
romangram.com | @romangram_com