#قطب_احساس_پارت_392
- چی شده؟
- میشه بیای اینجا؟
- اینجا یعنی کجا؟
- خونهام.
چند لحظه سکوت کرد، انگار برداشت بدی کرد و گفت:
- باشه میریم کافی شاپ.
- نه میام.
- باشه، پس منتظرم.
قطع کرد و از دانشگاه بیرون زد، با تاکسی به سمت خانه کوروش رفت.
نمیدانست چرا استرس داشت! ضربان قلبش را حس میکرد!
ماشین که روبروی خانه ترمز زد پیاده شد و کرایه را حساب کرد.
به سمت خانه قدم تند کرد، زنگ را فشرد که بعد از چند لحظه در با صدای تیکی باز شد.
هوا سرد بود و ماندن در خیابان باعث شده بود صورت و دستهایش سرخ شود.
حیاط هنوز یخ زده بود، به سمت خانه رفت آن هم با قدمهای آرام تا مبادا زمین بخورد.
وارد خانه شد، کوروش کنار در به استقبالش ایستاده بود.
ترلان لبخندی زد و گفت: سلام.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
او هم متقابلا لبخندی زد:
- سلام، بیا تو سرده.
روی کاناپه نشست، کوروش به آشپزخانه رفت چند لحظه بعد همراه باسینی چای بیرون آمد
romangram.com | @romangram_com