#قطب_احساس_پارت_391


کولهاش را روی شانهاش انداخت، از زمانی که گلبرگ دانشگاه نمیآمد، همه چیز کسل کننده شده بود.
وارد بوفه شد که صدای زنگ موبایلش بلند شد.
با دیدن نام کیمیا لبخندی زدم و جواب دادم: الو؟
صدای کوروش در گوشی پیچید: سلام.
- سلام.
- خوبی؟
- ممنون.
کمی سکوت کرد که ترلان پرسید:
- چیزی شده؟
- نه، همین طوری زنگ زدم.
لبخند محوی روی لبهایش نشست که کوروش آرام گفت:
- دلم میخواد ببینمت.
- خب، بریم پیش سمیر؟
تلخ خندید و گفت:
- اون تنها بهونهای که ما میتونیم همدیگه رو ببینیم، نه؟
ترلان از حرفش کمی شوکه شد؛ اما سعی کرد تعجبش را در صدایش نشان ندهد:
- منظورت چیه؟ ما چه حرفی داریم با هم بزنیم؟نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- یه اتفاقی افتاده ترلان.

romangram.com | @romangram_com