#قطب_احساس_پارت_388

این مرد چرا گاهی این قدر خوب میشد و گاهی آن قدر ترسناک؟!
بعد از پایان کارِ دکتر، روناک گفت:
- بیا کتت رو بگیر، سرما میخوری.
روناک را دوباره در آغوش کشید و با خشونت همیشگیاش گفت:
- ببند دهنت رو.
روناک با حرص سرش را به سینهاش تکیه داد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

پاهایش سالم بود؛ اما برسام انگار دنبال بهانهای برای بغل کردن دخترک میگشت.
سوار ماشین که شدند گفت:
- امشب میریم تهران.
- لـ...لباسم...میشه بریم ساکم رو بردارم؟
برسام سری تکان داد.
ساعت 02شده بود و روناک امیدوار بود دنیا در مسافرخانه باشد.
جلوی مسافرخانه روی ترمز زد.
با اینکه پیاده شدن با آن زیرپوش درست نبود؛ اما نمیتوانست بگذارد روناک تنها برود.
هر دو پیاده شدند.
دم در با دیدن دنیا که گوشهای تکیه داده بود و گریه میکرد و اردیانی که پشت تلفن سر کسی داد میزد متعجب شد و
صدایشان کرد.
توجه آن دو به سمتش جلب شد.
روناک با آن لباسهای مردانه و برسام بدون لباس زیادی جلب توجه میکردند.

romangram.com | @romangram_com