#قطب_احساس_پارت_386

برسام او را به خودش فشرد، سعی داشت آخرین گرمای وجودش را به او تزریق کند.
پرستار آمد و روناک را روی تخت گذاشتند.
دکتر که بالای سرش رفت تشخیص داد دستش در رفته.
با لبخند گفت:
- دخترم یکم درد داره خب! تحمل کن.
روناک با ترس به برسام نگاه انداخت و گفت:
- نه، نمیخوام جا بندازینش.
برسام اخم کرد، با آن زیرپوش باز هم مرکز توجه کسانی بود که از کنارش رد میشدن.
دست سالم روناک را گرفت و گفت:
- یکم طاقت بیار.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

جیغ زد:
- نه نمیخوام درد داره.
دکتر لب زد:
باید نگهش دارین.
برسام سر تکان داد، روناک را در آغوش کشید، آنقدر محکم که لحظهای نفسش بند آمد.
سر روناک در گودی گردن برسام بود و نفسهای داغش او را میسوزاند.
لب زد:
- چه کار میکنی؟
برسام آرام گفت:

romangram.com | @romangram_com