#قطب_احساس_پارت_385

داد زد: چرا زودتر صدام نکردی؟
- برسام دستم درد داره.
- خیلی خب آروم باش، الان میریم بیمارستان.
دست برد بلندش کند؛ اما لباسهایش خیس بود، نمیتوانست در این سرما اینگونه او را بیرون ببرد.
خواست مانتویش را باز کند که روناک با ترس گفت:
- چه کار میکنی؟
- دهنت رو ببند.
دکمههای مانتویش را باز کرد و مانتویش را از تنش درآورد، حالا با یک تاپ نازک جلویش نشسته بود، برسام بدون توجه
به اندام هــ ـو*سانگیز روناک پیراهنش را درآورد و تن روناک کرد.
از درد آن قدر بیحال بود که نایی برای اعتراض نداشت.
پیراهن سفید رنگش را به او پوشاند و دکمههایش را بست.
خیلی برایش بزرگ بود، کت را هم تن روناک کرد و روی دستهایش بلندش کرد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

روناک سرش را روی سینه برسام که تنها یک زیرپوش به تن داشت گذاشت.
از درد نیمه بیهوش بود.
هوا سرد بود؛ اما حرارت بدن روناک برسام را گرم میکرد.
در را باز کرد و روناک را روی صندلی خواباند.
خودش هم سوار شد و با بیشترین سرعت ممکن به سمت بیمارستان راند.
به آنجا که رسید دوباره روناک را بلند کرد و وارد بیمارستان شد.
دندانهای روناک ازسرما بهم میخورد.

romangram.com | @romangram_com