#قطب_احساس_پارت_384

سوخته و داغون هم قبولت داره!
و سیگارش را سمت او پرت کرد.
جیغی زد و چشمهایش را بست.
هیچ اتفاقی نیوفتاد! نسوخت!
آرام چشمهایش را باز کرد و دید که برسام با یک پوزخند نگاهش میکند.
شالش را بو کرد، بوی بنزین نمیداد، یعنی فقط آب بود؟!
برسام به سمت اتاقی رفت و در را بهم کوبید.
اگر با کمربند آنقدر میزدش که جان میداد هم این قدر نمیترسید.
سرش را به دیوار تکیه داد، حالش خوب نبود!
***
با درد دستش چشم باز کرد، خانه در تاریکی فرو رفته بود.
دردش آنقدر زیاد بود که به هق هق افتاد.
با صدای بلند گریه میکرد و برایش مهم نبود برسام بیدار شود.
در اتاق باز شد و برسام به سمتش آمد، جلویش روی زانو نشست و گفت:نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- چته؟
میان گریه گفت:
- د...دست..م.
برسام که دستش را گرفت جیغ گوش خراشی زد. فوری دستش را رها کرد، نگاهش رنگ نگرانی گرفت.
دستش ورم کرده بود و به کبودی میزد!

romangram.com | @romangram_com