#قطب_احساس_پارت_382
روناک هق هقش را در گلو خفه کرد و دنبال برسام رفت تا با وحشی گریهایش بازویش را از جا در نیاورد.
در را باز کرد و او را به داخل هول داد.
وارد حیاط خانه شد، روناک به خانه نگاه کرد، یک خانهی قدیمی و کوچک.
با ترس نگاهی به برسام انداخت و گفت:
- اینجا کجاست؟
- اینجا، جاییه که حتی اگر بکشمت هم کسی نمیفهمه.
قدمی به عقب برداشت و گفت:
- اذیتم نکن برسام، میترسم اینطوری حرف میزنی.
نگاه تندی بهش انداخت و گفت:
- وقتی بیچارهات کردم میفهمی ترس یعنی چی.
نفسهای روناک به شماره افتاده بود، سینهاش سنگین بود، گویا تخت سنگی رویش گذاشته بودند.
آنقدر او عقب رفت و برسام جلو آمد که به دیوار خورد.
تا به حال این قدر خشن ندیده بودش!
لب زد: برسام ببخش، اصلا همین الان باهات برمیگردم تهران.
برسام موهایش را از روی شال گرفت و غرید:
- ببند دهنت رو، معلوم نیست تو این دو روز با اون مرتیکهی عوضی چه غلطی کردی.
میدانست اشارهاش به اردیان است، پس با التماس گفت:نگاه دانلود رمان قطب احساس |
- به خدا من با اون کاری نداشتم، به جون عمو راست میگم.
romangram.com | @romangram_com