#قطب_احساس_پارت_381
سرعت ماشین زیاد بود، با التماس گفت:
- غلط کردم برسام.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
دنده را عوض کرد و گفت:
- غلط رو که کردی؛ ولی بیچارهت میکنم.
محکم لبش را به دندان گرفت تا صدای به هم خوردن دندانهایش شنیده نشود.
اشکش بیاراده روی صورتش روان شد.
برسام داد زد:
- پاک کن اون اشکها رو، هنوز وقت گریه کردن نیست.
- غلط کردم برسام، به خدا عمو اجازه داد.
محکم کوبید روی فرمان و گفت:
- ولی من اجازه ندادم، چطور جرات کردی فرار کنی؟
به هق هق افتاده بود، میدانست هرچه التماس کند فایدهای ندارد.
موبایلش را آرام درآورد، اسم "مقدس" رویش چشمک میزد.
رد تماس داد، موبایل را خاموش کرد و در کیفش انداخت.
مسیری که میرفت برای روناک غیر آشنا بود؛ وارد کوچهای شد.
جلوی خانه روی ترمز زد و با تحکم گفت:
- پیاده شو.
فوری پیاده شد.
برسام بازویش را گرفت و به سمت خانه هولش داد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
romangram.com | @romangram_com