#قطب_احساس_پارت_380
سرش پایین بود و غمزده با قدمهای کوتاه راه میرفت، میخواست وارد مسافرخانه شود؛ اما کسی جلوی در ایستاده
بود!
سر بلند کرد تا راهش را باز کند؛ اما با دیدن چشمهای یخی برسام روح از تنش رفت.
بیاختیار چند قدم عقب رفت، ایستادن قلبش را حس میکرد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
خواست حرفی بزند؛ اما نتوانست، انگار صدایی در حنجره نداشت، او اینجا چه میکرد؟
خونسردیاش روناک را بیشتر میترساند، به سختی لب زد:
- بـ...برسام.
برسام به سمتش آمد.
از ترس عضلههای بدنش منقبض شده بود و نمیتوانست تکان بخورد.
برسام خم شد و زیر گوشش گفت:
- برو توی ماشین
این بهترین کاری بود که میتوانست انجام دهد، جلوتر از برسام راه افتاد و سوار ماشین شد.
برسام هم سمت راننده نشست و ماشین را روشن کرد.
روناک با ترس گفت:
- کجا میریم؟
با لحن خشنی گفت:
- قبرستون.
دست و پاهایش به لرزه افتاد.
گوشی مدام در جیبش میلرزید و میدانست اردیان است.
romangram.com | @romangram_com