#قطب_احساس_پارت_379

اردیان دستش را دور کمر او پیچاند و زمزمه کرد:
- سمبوسه خوشمزه بود؟
با این فکر که اردیان او را تنها برای راحت گذاشتن آن دو از چادر بیرون برده اخمهایش در هم رفت، خودش را از او جدا
کرد و با نفرت گفت:
- ممنون خیلی خوشمزه بود.
و اردیان را در بهت تنها گذاشت و به سمت جاده رفت.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

چقدر ساده بود که فکر میکرد اردیان به خاطر او در این سرما بیرون آمده تا او بتواند سمبوسه بخورد.
تاکسی گرفت، قبل از اینکه سوار شود اردیان در را گرفت و گفت:
- کجا؟
- به تو ربطی نداره، میدونم پرهام بهت سپرده بود شرِ من رو کم کنی، از اول میگفتی نمیاومدم، نیاز نبود این فیلمها
رو دربیارین.
- چرا چرت و پرت میگی؟ من به پرهام چکار دارم؟
روناک دست اردیان را پس زد و سوار شد و گفت:
- آقا راه بیوفت.
و قبل از اینکه اردیان عکس العملی نشان دهد ماشین حرکت کرد.
بغضش را قورت داد، چرا فکر میکرد او برای اردیان مهم است؟
پوزخندی به افکارش زد و به پنجره بخار گرفته نگاه کرد.
اسم اردیان را رویش نوشت و یک خط بزرگ رویش کشید.
ماشین جلوی مسافرخانه نگه داشت، کرایه را حساب کرد و پیاده شد.

romangram.com | @romangram_com