#قطب_احساس_پارت_378

- مال صاحب کارم، من توی نمایشگاه ماشین کار میکنم.
باز هم اولین چیزی که به ذهن روناک رسید تفاوت میان برسام و اردیان بود.
نمیدانست چرا در هرکاری آن دو را با هم مقایسه میکند!
صدای اردیان رشته افکارش را پاره کرد:
- میدونم انتظار یه پسر پولدارتر رو داشتی؛ ولی من هیچی ندارم.
روناک پوزخندی زد و گفت:
- پول اصلا مهم نیست، نظر من رو بخوای آدم باید احساسش از غرورش براش مهمتر باشه.
و باز به چهرهی مغرور برسام فکر کرد که هیچ وقت نمیتوانست احساسش را بفهمد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

انگشتهای اردیان که در انگشتهایش قلاب شد نفسش رفت.
نگاهش کرد که اردیان لب زد:
- من احساسم مهمتره، به زودی میخوام به اون دختر اعتراف کنم.
سپس فشاری به دستش آورد و گفت:
- دستهات سرده، میخوام گرم بشن.
روناک پوزخندی در دلش زد.
خوب شد قبل از آنکه فکرهای دخترانه به سرش بزند دلیل گرفتن دستهایش را گفت.
به تخت رسیدن، دستش را از دست اردیان بیرون کشید و پلاستیک را کنار زد.
با دیدن صحنهای که آن دو درحال بوسیدن یکدیگر بودند خشکش زد؛ اما با کشیده شدن دستش از سوی اردیان
نتوانست خیلی در آن حالت بماند.
سرش به سینه اردیان برخورد کرد.

romangram.com | @romangram_com