#قطب_احساس_پارت_376

اردیان ادامه داد:
- بارون گرفت.
- آره.
- بریم دوغ هم بگیریم.
باز در کنار هم شروع به قدم زدن کردند.
این سمبوسه در نظر روناک زیادی خوشمزه بود.
سمبوسهاش که تمام شد نگاهش به سینی افتاد که هنوز دو سمبوسهی دیگر در آن بود.
خجالت میکشید بردارد، با حرفی که اردیان زد لبخندش عمیق شد:
- این رو نگه دار برم دوغ بگیرم.
و سینی را دست روناک داد و رفت.
با ذوق سمبوسه دیگری برداشت، از دهانش بخار بلند میشد.
در این سرما، گرمای سمبوسه با آن چاشنی تندش تضاد جالبی داشت.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

اردیان برگشت، دوغ را دست روناک داد و سمبوسه خودش را برداشت.
گازدار بودن دوغ تندی سمبوسه را بیشتر میکرد.
اردیان آرام گفت:
- نمیخوای درمورد خانوادهات چیزی بگی؟
- مادر و پدر ندارم، از ۷سالگی خونه عموم زندگی میکنم، برام مثل پدره، زن عموم هم موقع زایمان برسام فوت کرد،
برسام ۲سال از من بزرگتره و همهاش بهم زور میگه، خیلی هم بداخلاق و مغروره، همین! تمام زندگی من همین بود.
اردیان سری تکان داد که روناک ادامه داد:

romangram.com | @romangram_com