#قطب_احساس_پارت_375

به جلو هولش داد و گفت:
- بریم سمبوسه بخوریم.
- وای نه همینجا یه چیزی میخوریم.
لبخندی زد و گفت:
- اینجا حرف، حرفِ شماست؛ شما هم دستور فرمودین سمبوسه.
روناک با ناز خندید، اگر برسام آنجا بود آنقدر با خشونت و حرص کار میکرد که غذا را به آدم زهر میکرد.
با ذوق گفت:
- پس برام دوغ آبعلی هم بگیر.
- چشم بانو.
سوز سردی که وزید باعث شد کمی بلرزد.
پیاده روی کنار جاده، آن هم پا به پای مردی که این روزها نسبت به او بیتفاوت نبود لذت بخش بود.
بوی سمبوسه که به مشامش خورد نگاهش کرد.
اردیان لب زد: بمون تا بیام.
و به سمت مغازه حرکت کرد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

نم نم باران را که حس کرد صورتش را سمت آسمان چرخاند.
ابری بود و غمگین.
صدای اردیان فرصت زیاد حس گرفتن را از او گرفت:
- بفرمایید بانو.
با لبخند چرخید سمتش، سمبوسه را از داخل سینی برداشت، داغ بود.

romangram.com | @romangram_com