#قطب_احساس_پارت_374

اردیان با نفرت پوزخند زد، انگار بدون اینکه برسام را ببیند از او متنفر شده بود.
به طرقبه رسیدند، وارد لمکده شدند.
تختی اجاره کردند، به خاطره سردی هوا دور تخت را پلاستیک ضخیم کشیده بودند.
کفشهایش را درآورد و گوشه تخت نشست، گرمای دلپذیری بود.
دنیا با نگرانی گفت:
- وای روناک دلم شور میزنه.
اردیان اخم کرد و گفت:
- بیخیالش بشین.
سپس رو به روناک ادامه داد:
- شما چی میخورین؟
روناک بیمیل گفت:
- من دلم سمبوسه میخواد.
دنیا چهرهاش را درهم کشید و گفت:
- اه من سمبوسه دوست ندارم.
صدای اردیان آمد:
- پاشو بیا.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

بعد پلاستیک را کنار زد و از روی تخت پایین رفت، پرهام با شیطنت خندید که روناک با گیجی بلند شد و دنبالش رفت و
پرسید:
- کجا بیام؟

romangram.com | @romangram_com