#قطب_احساس_پارت_372

با صدای اردیان به خودش آمد:
- روناک خانم بریم؟
- بریم.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

تا سر خیابان رفتند، تاکسی گرفتند تا بروند طرقبه؛ اردیان جلو نشست، روناک کنار در، سپس دنیا و کنارش هم پرهام
نشست.
ماشین که حرکت کرد سرش را به پنجره تکیه داد، سردی پنجره حس لذت بخشی به او القا میکرد.
دنیا و پرهام آرام حرف میزدند.
چشمش به آینه افتاد، اردیان او را نگاه میکرد.
تا نگاه روناک را دید لبخندی زد و روناک هم با لبخند جوابش را داد.
صدای موبایلش بلند شد، عمویش بود.
با لبخند جواب داد:
- جونم عموجون؟
صدای خشن برسام روح را از تنش برد:
- سلام دختر عمو.
- بـ...بر...برسام.
دنیا با وحشت نگاهش کرد، از رنگ پریدهی روناک همه میتوانستند به حال او پی ببرند.
با همان لحن ترسناک گفت:
- کجایی؟
- به خدا عمو اجازه داد.

romangram.com | @romangram_com