#قطب_احساس_پارت_371

- من فقط میخوام تو مال من باشی، میترسم کسی تو رو ازم بگیره، میترسم یه روزی نباشی، میترسم گلبرگم.
- داری اذیتم میکنی.
چشمهایش را با درد بست و هیچ نگفت.
گلبرگ هم چشمهایش را بست.
سکوت بنیامین نشان از آن داشت که نمیتواند تغییری در خودش ایجاد کند.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

***
روناک
از مسافرخانه بیرون آمدند، دنیا باز با دیدن پرهام لبخند زد.
همراه اردیان به آنها نزدیک شد.
نسبت به دوستان دیگر اردیان، پرهام کمی بهتر بود.
اردیان گفت:
- دو روزه اومدیم؛ ولی به جز حرم جایی نرفتیم، امروز بریم یه جای باحال!
دنیا با هیجان گفت:
- کجا؟
- طرقبه.
لبخندی روی لبهایش نقش بست، پرهام گفت:
- فقط زود بریم بچهها نفهمن.
دنیا: باشه بریم.
روناک مردد بود، نمیدانست باید همراهش برود یا نه.

romangram.com | @romangram_com