#قطب_احساس_پارت_370

در سکوت نگاهش کرد، محکم تکانش داد و گفت:
- کر هم شدی؟
قطره قطره اشک روی گونهاش میچکید؛ اما حرفی نمیزد.
با فشاری که بنیامین به بازوهایش وارد کرد نفسش رفت.
آخی گفت که بنیامین داد زد:
- بگو دوستم داری، بگو گلبرگ.
با بغض گفت:نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- دوستت دارم، دوستت دارم، فقط داد نزن.
او را با خشونت در آغوش کشید، موهایش را نوازش کرد و گفت:
- آفرین، آفرین تو مال منی، مال بنیامین سالکی، فقط مال من.
سپس روی تخت درازش کرد و گفت:
- بخواب عزیزم، بخواب نفسم.
گلبرگ نمیدانست چرا برعکس همیشه از حرفهای بنیامین لذت نمیبرد، شاید زیادی از او دلخور بود! شاید این روزها
زیادی بداخلاق شده بود! شاید هم کمی ملایمت میخواست!
آهی کشید که بنیامین بـ ــوسهای روی لبش زد و گفت:
- چرا آه میکشی خانمم؟
گلبرگ نگاهش کرد:
- تو عوض شدی.
گونهاش را نوازش کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com