#قطب_احساس_پارت_369

بنیامین فشاری به کمرش آورد و گفت:
- خوبی عزیز دل بنیامین؟ خوبی عشق من؟ میخوای من رو بکشی که این طوری غش میکنی؟
با صدای گرفته گفت:
- چه اتفاقی افتاد؟
- دیشب یهو حالت بد شد، زنگ زدم دکتر اومد، گفت ضعیف شدی برات سِرم زد، الان بهتری؟
- خوبم نگران نباش.
کمی او را از خودش فاصله داد و گفت:
- صدات گرفته!
چشمهایش باز پر از اشک شد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

بنیامین اخم کرد و گفت:
- نریزه اشکهات.
قطره اشکی روی گونهاش چکید.
با یادآوری اینکه دیگر حق ندارد بهترین دوستش را که روزی همه کَسَش بود ببیند، به هق هق افتاد.
محکم گلبرگ را درآغوش فشرد، سعی داشت آرامش کند؛ اما آرام نمیشد.
گلبرگ خودش را از آغوش او بیرون کشید و داد زد:
- دست از سرم بردار، برو بیرون.
بنیامین متعجب نگاهش کرد.
کم کم اخم روی پیشانیاش نشست، بازوهای گلبرگ را محکم گرفت و گفت:
- تو حق نداری من رو از خودت برونی، تو حق نداری ازم متنفر بشی، بگو دوستم داری، بگو گلبرگ.

romangram.com | @romangram_com