#قطب_احساس_پارت_366
- هر خری که هست، دیگه نمیخوام ببینیش.
حس نفس تنگی به او دست داد، دستش را روی سینهاش گذاشت، انگار که راهی برای ورود اکسیژن به ریههایش نبود.
بنیامین با نگرانی گفت:
- گلبرگ، گلبرگ خوبی؟
داشت روی زمین میافتاد که بنیامین فوری او را در آغوش کشید.
پلکهایش سنگین شده بود.
فقط در آخرین لحظه صدای نعرههای بنیامین را شنید که از او میخواست چشمهایش را نبندد.
***
چشمهایش تار بود، صدای سِرُم را میشنید.
خواست بلند شود که سرش تیری کشید.
دستش را نمیتوانست حرکت دهد، میترسید سوزن سِرُم در دستش تکان بخورد.
صدای موسیقی که در گوشش پیچید قلبش را فشرد.
کنارت خیلی آرومم
پراز آرامش محضم
نباشی مثل بیدی امنگاه دانلود رمان قطب احساس |
که با هر بادی میلرزم
نبودت پیش من یک روز
قبولش سخته با فرض هم
نمیذارم که این دنیا به کامت تلخ شه یک لحظه
romangram.com | @romangram_com