#قطب_احساس_پارت_365
چشمش بین کاپشن و لبهایش در گردش بود، آمد به سمتش و گفت:
- با این وضع رفته بودی بیرون؟
- ک...کدو...م...وضع؟
چانهاش را در مشت گرفت وگفت:
- یه دختر پاک با این رژ میره تو خیابون؟ با این کاپشن قرمز؟
داد زد: آره؟
اشک در چشمهای گلبرگ جمع شد و لب زد:
- رژم که ماته.
- به درک که ماته، تو اصلا نباید تو خیابون رژ بزنی.
با ترس گفت: ببخشید
- این کاپشن از کجا اومده؟ از این رنگهای جلف برات نخریده بودم.
- با ترلان خریدم.
با داد گفت:
- ترلان، ترلان، ترلان، حالم از این دخترِ به هم میخوره.
گلبرگ چشمهایش را گرد کرد و گفت:
- تو حق نداری به دوست من توهین کنی.
پوزخندی زد:نگاه دانلود رمان قطب احساس |
- اون برات مهمتر از منه!؟
- چی میگی بنیامین؟ ترلان دوستمه.
romangram.com | @romangram_com