#قطب_احساس_پارت_364
از فروشنده خواست دو تا از همان کاپشن با یک سایز برایشان بیاورد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
گلبرگ مخالفتی نکرد، انگار او هم خوشش آمده بود.
هر دو کاپشن را پوشیدند و جلوی آینه ایستادند.
خیلی فوق العاده بود، کاپشنها را خریدند، فروشنده خواست خریدهایشان را داخل نایلون بگذارد که ترلان گفت:
- نه، تنمون میکنیم.
هر دو پوشیدند و بیرون رفتند، دوتا بستنی قیفی هم گرفتند.
ترلان آنقدر مسخره بازی درآورد تا گلبرگ از آن حال بیرون بیاید.
هواتاریک شده بود که برگشتند، تاکسی گلبرگ را دم خانه پیاده کرد:
- بیا بریم تو.
- مرسی عزیزم، بابام نمیذاره شب بیرون باشم.
- باشه برو خداحافظ.
- خدانگهدار.
در را که بست راننده دوباره حرکت کرد.
گلبرگ وارد خانه شد.
میدانست بنیامین آمده و الان یک دعوای درست و حسابی در انتظارش است.
در را بست، با ورودش بنیامین با عصبانیت از روی کاناپه بلند شد و قبل از اینکه حرفی بزند داد زد:
- کدوم گوری بودی تا این وقت شب؟
- با ترلان رفته بودیم خرید.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
romangram.com | @romangram_com