#قطب_احساس_پارت_363

- برو حاضر شو بریم خرید.
- وای ول کن ترلان حوصله ندارم.
- حوصلهی من رو؟نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- حوصله غرغرهای بنیامین رو.
- ول کن شوهر بداخلاقت رو، برو حاضر شو، زود باش.
ترلان به اجبار راهی اتاق کردش.
پالتوی قهوهای رنگ همراه جین مشکی و شال همرنگش پوشید.
ترلان به اجبار کمی رژ برایش زد، از خانه بیرون آمدند که گلبرگ گفت:
- کاش یه زنگ به بنیامین میزدم.
ترلان اخم کرد:
- مگه کجا میخوایم بریم؟ تو واسه خرید رفتن که نباید از اون اجازه بگیری، از همین اول به شوهرت یاد بده.
پوزخند غمگینی زد، ترلان با ناراحتی پرسید:
- برای دانشگاه دیگه باهاش صحبت نکردی؟
- چرا؛ ولی فقط با هم قهر کردیم، هیچ جور راضی نمیشه.
آهی کشید، با دیدن کاپشن چرم پفکی قرمز رنگ ذوق زده گفت:
- گلبرگ ببینش چه نازه!
گلبرگ لبخند محوی زد و گفت:
- خوشگله
وارد مغازه شدند، دلش میخواست با گلبرگ ست کند.

romangram.com | @romangram_com