#قطب_احساس_پارت_362

به اجبار سر تکان داد و گفت:
- باشه، پس قبل از تاریکی هوا برو.
- باشه، خداحافظ.
خدانگهداری گفت و همراه سمیر رفت.
سمیر حتی زحمت خداحافظی کردن را هم به خودش نداد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

ترلان پالتویش را که درآورده بود دوباره پوشید.
پرو بود که در شستن ظرفها به کوروش کمک نکرد، نبود؟
از سالار خداحافظی کرد و از خانه بیرون زد.
با تاریک شدن هوا سوز سردی شروع به وزیدن کرد.
تاکسی گرفت و رفت خانه، خدارا شکر دیگر کسی از بیرون رفتنش سوال نکرد، حتی صالح!
***
گلبرگ در را برایش باز کرد.
ترلان در آغوشش کشید، چانه گلبرگ از بغض لرزید و گفت:
- سلام ترلانم، خوبی؟
- گلبرگ گریه کنی میکشمت.
فوری از او فاصله گرفت، با دستمال چشمهایش را پاک کرد تا اشک روی گونهاش نلغزد، لبخند مصنوعی زد و گفت:
- بیا تو.
- برای مهمونی نیومدم.
- پس برای چی اومدی؟

romangram.com | @romangram_com