#قطب_احساس_پارت_361
عسلیها بگیرد.
اینبار به سمیر نگاه کرد که به گُل قالی زل زده بود و در دنیای دیگری سیر میکرد.
هر چند هنوز بهبود پیدا نکرده بود؛ اما همین قدر تغییرِ رفتار هم خودش عالی بود.
بعداز ناهار سمیر گفت:
- من دیگه میخوام برگردم.
ترلان متعجب گفت:
میخوای برگردی تیمارستان!؟نگاه دانلود رمان قطب احساس |
پوزخندی زد و گفت:
- میخوام برگردم خونهام.
کوروش بلند شد و گفت:
- اینجا خونهی توئه.
سمیر سرد نگاهش کرد و از آشپزخانه بیرون زد، کوروش نفسش را بیرون داد و گفت:
میرم همراهش.
وخواست برود که ترلان بلند شد و گفت:
- کوروش؟
چرخید سمتش: بله؟
- من هم میخوام برم، گفتم خداحافظی کنم.
- الان؟
- بله؟
romangram.com | @romangram_com