#قطب_احساس_پارت_360
نگاه تندی به او کرد که ترلان لبش را گزید.
سالار خواست جو را عوض کند، بلند شد و گفت:
- خب مثل اینکه ناهار باید تخم مرغ بخوریم، کو این ماهیتابه کوروش؟
و به آشپزخانه رفت.
ترلان رفت سمت سمیر که با چشم غره کوروش مواجه شد.
انگار فکر کرد دوباره میخواهد دعوا راه بیندازد، ترلان با حرکت چشم بهش اطمینان داد که شیطنت نمیکند.
کنار سمیر نشست و گفت:
- خیلی بهتر شدی.
- من دیوونه نبودم.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
- به خدا بیمنظور گفتم.
- افسرده هم نبودم.
ترلان بیحرف نگاهش کرد که ادامه داد:
- فقط خسته بودم از روزگار، فقط خسته بودم از زندگی...از رفاق...از معرفت...از مردم...از خودم...از همه..
- الان چی؟ دیگه خسته نیستی؟
پوزخندی زد وگفت:
- همیشه خستهام، از تو، از کوروش، از سالاری که میدونم روانپزشکه، من از همهتون خستهام.
متعجب نگاهش کرد، او از کجا فهمید؟
نگاه ترلان به کوروش و سالار افتاد که در آشپزخانه مشغول درست کردن تخم مرغ بودند.
کوروش نگاهش را غافلگیر کرد، الان باید خجالت میکشید و سرش را پایین میانداخت؛ اما نتوانست چشم از آن
romangram.com | @romangram_com