#قطب_احساس_پارت_359

سمیر دستش را داخل خمیر کتلت کرد، با حرکت بعدیاش نفس ترلان رفت.
بوی تند گوشت در بینیاش پیچید.
سمیر دستهایش را با حرص چند بار روی صورتش کشید، ترلان از پشت کاملا به او چسبیده بود.
وقتی خوب صورتش را کثیف کرد به جلو هولش داد.
پهلویش به لبه اپن خورد، زمزمه کرد:
- وحشی
صورتش را شست، سمیر از کنارش رد شد و روی کاناپه برگشت.
ترلان با حرص نگاهش کرد و صورتش را شست.
کوروش به آشپزخانه آمد و گفت:
- خوبی؟
- پدرش رو درمیارم.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- میخوای چکار کنی؟
- تو صبر کن.
مشتش را پر از خمیر کرد و مانند گلولهای برف سمتش پرتاب کرد.
سمیر با چشمهای گرد نگاهش کرد، ترلان ابروهایش را بالا انداخت، صدای خنده سالار بلند شد.
مشخص بود موافق کارهای ترلان است؛ اما کوروش بد اخم کرده بود.
سمیر بیتفاوت نگاهش کرد و گفت:
- برای لجبازی خیلی بچهای.
- بچه خودتی، دیوونه.

romangram.com | @romangram_com