#قطب_احساس_پارت_358
ترلان رفت کنارش که گفت:
- من غذا سفارش داده بودم.
- آره ولی یه اتفاقی افتاد که الان وقت توضیحش نیست، من کتلت رو درست میکنم.
- ممنون، شرمندهام تو امروز مهمون بودی.
لبخند خجلی زد و چیزی نگفت.
بیطاقتیِ سمیر را دید و این را از پایش که تند حرکت میداد متوجه شد.
سالار هم متوجه این حال او شد.
کوروش میوهها را در دیس چید و کنار سمیر نشست.
ترلان خمیر کتلت را حاضر کرد، بیطاقتی سمیر را که دید هــ ـو*س شیطنت کرد.
سالار با حرفهایش سعی میکرد جو را عوض کند.
رفت پشتش ایستاد، دستهایش که خمیر کتلت بهش چسبیده بود بلند کردم که حرف در دهان سالار ماسید و دهانش
باز ماند.
کوروش رد نگاهش را دنبال کرد و برگشت و قبل از اینکه حرفی بزند ترلان دستهایش را روی صورت سمیر کشید.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
سمیر آنقدر ناگهانی بلند شد و مچ دست ترلان را پیچاند که جیغ خفیفی زد.
کوروش بلند شد؛ اما ترلان نگاهش در چشمهای خشن سمیر بود.
کم کم رنگ نگاهش تغییر کرد، فشار دستش کم شد و لب زد:
- بهت نگفته بودم من اهل تلافی ام؟
و قبل از اینکه فرصت حلاجی حرفش را به ترلان بدهد، دستش را کشید سمت آشپزخانه.
کوروش خواست سمتش برود؛ اما سالار جلویش را گرفت.
romangram.com | @romangram_com