#قطب_احساس_پارت_357

- کتلت
فکر بدی نبود، سیب زمینی را برداشت و پوست گرفت و رنده کرد.
سالار هم گوشت را از فریزر درآورد تا یخش را باز کند.
مشغول مخلوط کردن گوشت و سیب زمینی بود که صدای زنگ آیفون بلند شد.
سالار در را باز کرد، ترلان دستهایش را شست تا به استقبالشان برود.
کوروش و سمیر وارد شدند.
با دیدن کوروش لبخند روی لبهایش نشست.
اولین بار بود که سمیر را با لباسی جز لباس بیمارستان میدید.
در آن کت اسپرت مشکی جذاب شده بود، مطمئن بود اگر آن دختر میدانست سمیر دوستش دارد حتما او را انتخاب
میکرد.
بیحرف روی کاناپه نشست، کوروش کنار گوش سالار پرسید:
- ناهار چی شد؟
و ترلان چون کنارشان بود شنید، سالار با عجز به ترلان نگاه کرد که دختر لب زد:
- آمادهاش میکنم.
سر تکان داد، ترلان رو به سمیر گفت:نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- خوبی سمیر؟
نگاهش کرد، مثل همیشه سرد و یخی نبود، انگار میشد ملایمتی در آن دید.
دوباره سرش را پایین انداخت.
کوروش پلاستیکهای میوه را در آشپزخانه گذاشت.

romangram.com | @romangram_com