#قطب_احساس_پارت_356
ترلان متعجب نگاهش کرد که ادامه داد:
- برو دیگه الان میرسن.
- شما خوبی؟
- خوبم آبجی خیالت راحت.
به اجبار به خانه برگشت، چه میتوانست بگوید!؟
وارد خانه که شد تازه توانست خانه کوروش را ارزیابی کند.
یک خانهی ۷۰متری با یک اتاق و آشپرخانه کوچک.
یک دست مبل ساده کنار خانه چیده شده بود، با یک تلویزیون کوچک روی میز تلویزیون چوبی.
وارد آشپزخانه شد، یخچال و گازش دست دوم به نظر میآمد.
خبری از لباس شویی نبود، یعنی لباسهایش را با دست میشست؟!
در یخچال را باز کرد، تمام چیزی که در یخچال داشت یک بطری آب بود با یک پلاستیک خیار و گوجه، چند تا تخمه مرغ
و یک بسته پنیر.
در فریزر کوچک بالای یخچالش را باز کرد، دو بسته گوشت چرخ کرده بود با یک بسته مرغ یخ زده، در را بست و اینبار
در کابینت را باز کرد. خدا را شکر سیب زمینی و پیاز داشت.
صدای سالار آمد:
- چی میخوای درست کنی؟
شانهای بالا انداخت و گفت:نگاه دانلود رمان قطب احساس |
- نمیدونم! به نظر شما چی درست کنم؟
دستی پشت گردنش کشید وگفت:
romangram.com | @romangram_com