#قطب_احساس_پارت_355
هنگام برگشت، روی آن حیاط یخ زده پایش سر خورد و محکم روی زمین افتاد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
ترلان لبش را گاز گرفت و دوید بیرون.
صدای آه و ناله سالار بلند شده بود.
غذاها روی زمین ریخته و چیزی ازشان باقی نمانده بود.
با نگرانی کنار سالار روی زانوهایش نشست و گفت:
- آقا سالار خوبی؟
به سختی نشست و نالید:
- کمرم نابود شد.
- میتونین بلند بشین؟
به غذاها نگاه انداخت و زمزمه کرد:
- بدبخت شدیم، غذاها هم نابود شد.
- غذاها مهم نیست، یه چیزی درست میکنم.
- جون داداش راست میگی؟
- چی رو؟
- همین که غذا درست میکنی.
- آره، چطور؟
بلند شد، آنقدر راحت که ترلان شک کرد لحظهای پیش زمین خورده باشد!
گفت: خب پس شما ناهار رو درست کنین، من این گندی رو که زدم درست جمع میکنم.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
romangram.com | @romangram_com