#قطب_احساس_پارت_354

تاکسی گرفت و آدرس خانه کوروش را داد، خندهاش میگرفت وقتی فکر میکرد باید به برادر کوچکش جواب پس بدهد.
بیست دقیقهای در راه بود تا رسید، کرایه را حساب کرد و زنگ خانه را زد.
در با صدای تیکی باز شد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

حیاط یخ بسته بود و راه رفتن روی آن سخت.
وارد خانه شد که سالار به استقبالش آمد، ترلان لبخندی زد و بعد سلام و احوالپرسی گفت:
- کوروش کجاست؟
- رفته دنبال سمیر
- چطوری رضایت داد بیاد؟
چشمکی زد و گفت:
- من سالارم دیگه، هیچ کاری برام نشد نداره.
خندید که صدای آیفون آمد، پرسید:
- اومدن؟
سالار آیفون را برداشت و گفت:
- کیه؟
ودر را باز کرد و گفت:
- ناهار زودتر از اونا رسید، من میرم بگیرم.
سر تکان داد که سالار بیرون رفت.
ترلان پرده را بالا زد و به رفتنش نگاه کرد.
سالار در را باز کرد و غذاها را گرفت.

romangram.com | @romangram_com