#قطب_احساس_پارت_353

ترلان با تعجب نگاهش کرد که صالح ادامه داد:
- خودم فهمیدم.
- از کجا؟!
- چند روز قبل از تصادفت موبایلت زنگ خورد، اسمش کیمیا بود، شیطنتم گل کرد جواب بدم، دیدم صدای یک پسر تو
گوشی پیچید.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

لبش را به دندان گرفت که ادامه داد:
- داری میری پیشش مگه نه؟
ترلان سرش را پایین انداخت که صالح ایستاد
او هم ایستاد، میترسید غیرت خرکیاش گل کند و نگذارد برود، آن هم با تهدید این که به پدر میگوید.
آرام گفت:
- نه چرا باید برم پیش اون؟
- خر خودتی، میخوای بری برو، مواظب خودت باش و یادت باشه من همیشه حواسم بهت هست.
- ی...یعنی برم؟ به بابا نمیگی؟
- داداش با مرامی داری، برو به شرط این که دست از پا خطا نکنی.
ترلان لپش را کشید و گفت: چاکر داداش بامرام
اخم کرد: پرو نشو.
قدمهایش را سریع کرد وگفت: خداحافظ.
- قبل از هفت خونه باش.
- باشه.

romangram.com | @romangram_com