#قطب_احساس_پارت_352

- به تو ربطی نداره.
روبروی ترلان ایستاد:
- به من ربط داره، من رو خواهرم غیرت دارم.
به حالت چندش نگاهش کرد، چهار سالی از او کوچکتر بود و ریشهایش تازه جوانه زده بود.
به سمت اتاق رفت و گفت:
- میرم حاضر بشم با هم بریم.
- هوی غلط کردی میخوای با من بیای.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

صالح بیتوجه وارد اتاق شد.
ترلان با عجز به مادر نگاه انداخت و گفت:
- مامان من میرم.
- چرا صالح رو نمیبری؟
- مامان درسته اون بین چند تا دختر باشه؟
- خودش ببینه دخترین برمیگرده.
نفسش را با حرص بیرون داد، صالح از اتاق بیرون آمد.
ترلان چپ چپ نگاهش کرد و بیرون رفت.
نمیدانست چطور باید شرش را از سرش کم کند.
نیم پوتهایش را پوشید، با هم از خانه بیرون رفتند.
در پیاده رو قدم میزدند که صالح گفت:
- اون پسرِ که تو بیمارستان بود دوستته نه؟

romangram.com | @romangram_com