#قطب_احساس_پارت_351
متعجب گفت: چرا؟
- با کلی بدبختی سمیر رو راضی کردم از اون اتاقش دل بکنه بیاد خونه من، میخوام تو هم باشی.
لبخندش عمیق تر شد و گفت:
- باشه،کی؟
- دارم میرم دنبالش، سالار خونهست تو الان بیا اینجا.
- باشه اومدم، خداحافظ.
- خدانگهدار.
قطع کرد و فوری وارد اتاق شد.
تاپ سفید رنگی پوشید، کت مشکی رنگی رویش تن کرد به همراه شلوار ستش.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
پالتویش را رویش پوشید، روسری سفید رنگش را به زیبایی دور سرش بست.
رژ صورتی زد، بوسی برای خودش در آینه فرستاد و از اتاق بیرون رفت.
مادر با دیدنش پرسید:
- کجا میری؟
- اوم میرم خرید.
- با کی؟
- با دوستم.
- گلبرگ؟
این صدای صالح بود.
ترلان چشم غرهای نثارش کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com