#قطب_احساس_پارت_349

جواب روناک به دلگرمیاش فقط پوزخند بود، او برسام را نمیشناخت.
با اراده او مردهها هم زنده میشدند، کشتن روناک که کاری نداشت!
ناهارش را خورد، خبری از دنیا نشد.
اردیان بعد از ناهار خداحافظی کرد و سوار اتوبوس شد.
روناک هم وارد اتوبوس شد.
پالتویش را با سوییشرت سورمهای رنگی عوض کرد.
هوا خیلی سرد بود؛ اما او وقتی عصبی میشد درجه بدنش بالا میرفت.
روی صندلی نشست، چند دقیقه بعد دنیا هم آمد، ترجیح داد حرفی نزند.
شاید اگر او هم جای دنیا بود همین کار را میکرد، حدود ۹۶ساعتی در راه بودند تا رسیدند.
وارد مسافرخانهای شدند که دانشگاه اجاره کرده بود.
همراه دنیا و چندتا از دخترها به یک اتاق رفتند.
ساکش را کنار یک تخت گذاشت و رویش نشست.
با یادآوری اردیان که در همین مسافرخانه است لبخندی زد و سرش را پایین انداخت.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

***
ظرف انار را جلوی خودش کشید، رویش کلی نمک ریخت و قاشقی در دهانش گذاشت.
طعم ترش و شور انار لذت بخش بود.
صدای صالح آمد:
- تنها تنها چی میخوری؟!
- انار.

romangram.com | @romangram_com