#قطب_احساس_پارت_348

- تو بشین رو تخت من برمیگردم.
روناک چشم غرهای نثارش کرد که همراه پرهام رفت.
روی تخت نشست، با یادآوری برسام لرزی به تنش افتاد، با حس حضور کسی کنارش سر بلند کرد که اردیان را دید:
- دوستت تنهات گذاشت؟
- بله، با دوست شما جیم شد.
- حالت بهتره؟
- خوبم.
- پالتوت رو عوض کن اگه چیز دیگهای همراهت آوردی، این خراب شده.
- باشه.
از جوابهای کوتاه روناک عصبی میشد، انگار میخواست هر طور شد سر حرف را با او باز کند.
سفارش غذا دادند.
موبایل در دستش لرزید، نگاهی به صفحهاش انداخت و با خواندن اسم برسام لرز هیستریکش را حس کرد.
آب گلویش را قورت داد، تماس که قطع شد به ثانیه نرسید پیام داد:
- بالاخره که پیدات میکنم، اون موقع به...خوردن میافتی
موبایل را سریع روی تخت پرت کرد، انگار از پشت گوشی میتوانست تهدیدش را عملی کند!نگاه دانلود رمان قطب احساس |

اردیان پرسید:
- پسر عموت بود؟
سر تکان داد که اردیان ادامه داد:
- نگران نباش، کاری نمیتونه بکنه!

romangram.com | @romangram_com