#قطب_احساس_پارت_347
- دیگه نمیتونه پیدام کنه، از تهران خارج شدم.
- باشه دخترم، فقط مواظب خودت باش، من سعی میکنم تا وقتی برمیگردی برسام رو آروم کنم.
- ممنونم عمو جون، فعلا کاری ندارین؟
- نه دخترم، مواظب خودت باش، بهت خوش بگذره، خداحافظ.
- خدانگهدار.
تماس را قطع کرد، دنیا پرسید:
- چی شده؟
- آخرِ زندگی من نزدیکه و من میخوام این یه هفتهی آخر رو خوش باشم، پس بیخیال
و چشمهایش را بست تا بلکه کمی آرام شود.
***
با تکانهای دستی چشم باز کرد.
دنیا معترض گفت:
- پاشو دیگه، وقت ناهار و استراحته، اتوبوس نگه داشته.
بلند شد، هنوز کمی گیج بود.
از اتوبوس پایین رفتند.
گرسنه بود، صبحانه هم چیزی نخورده بود.
وارد رستوران سنتی شدند، باید روی تخت مینشستند.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
پرهام به سمتشان آمد، لبخند دنیا عمیقتر شد.
سلام کرد که دنیا رو به روناک گفت:
romangram.com | @romangram_com